گور پدر

توانگر زاده ای دیدم بر سر گور پدر نشسته و با درویش بچه ای مناظره در پیوسته که صندوق تربت پدرم(سنگ قبر)سنگین است و کتابه آن رنگین و فرش رخام اندخته و خشت زرین در او ساخته.به گور پدر تو چه ماند:خشتی دو فراهم آورده و مشتی دو خاک بر او پاشیده؟                                       درویش پسر این بشنید و گفت:تا پدرت زیر آن سنگ های گران بر خود بجنبیده باشد /پدر من به بهشت رسیده باشد        (گلستان سعدی باب هفتم)



موضوع: برچسب ها: داستان، داستان طنز، پور پدر، داستان خنداه دار، داستان کوتاه، توانگر زاده،
[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 12:39 ب.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

قصاب و آقای دست و دلباز

آقای دست و دلباز یه قصاب رو می بره خونه اش تا واسش گوسفند قربونی کنه. به قصابه می گه:
می خوام برام تیکه تیکه اش کنی، با گوشتش کباب درست کنم، سر و پا و روده و معده رو خوب تمیز کن می خوام کله پاچه درست کنم. پوستشم با خودت نبر، می خوام بدم کاپشن درست کنن برام. با پشکل هاشم می خوام کود درست کنم برای باغچه. آت و آشغالاش رو هم می خوام برای گربه مون. خیر بیبینى، مهمتر از همه استخوان هاست، خانمم می خواد سوپ درست کنه قُوت بگیرم!
قصاب چپ چپ نگاهش می کنه، می گه: نمی خوای صداشو ضبط کنی بذاری برای زنگ موبایلت؟!



موضوع: برچسب ها: داستان، داستان طنز، داستان جالب، داستان خنداه دار، داستان قصاب، قربونی،
[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 12:38 ب.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

طراح قالب: آوازک

[ طراح قالب: آوازک ]